نه تو می مانی و نه اندوه و
نه هيچيک از مردم اين آبادی
به حباب نگران لب يک رود قسم و
به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عريانند
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
تو به آيينه نه آيينه به تو خيره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خنديد
واگر بغض کنی...آه
از آيينه ی دنيا که چه ها خواهد کرد
گنجه ی ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و
چه حيف بسته های فردا.
همه ای کاش ای کاش
ظرف اين لحظه وليکن خالی ست
ساحت سينه پذيرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسيد در اين سينه بر او باز مکن
تا خدا يک رگ گردن باقی ست
تا خدا مانده , به غم , وعده ی اين خانه مده
این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا کار آدما دلای پاک بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا حسرت بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه را که اندوهگینت می سازد
اما....هرگز فراموش مکن به یاد داشته باشی آنچه را که شادمانت می سازد.
.
گاهی انسان می گرید بدون آنکه چشمانش خیس شود
و تنها علامت گریه تر شدن چشم نیست
کسانی که بی چشم خیس گریه می کنند ابری ترند
سبک هم نمی شوند دل و دستشان هم می لرزد
اشک هم که نمی ریزند پس خیالشان ناراحت ترست
حرف آخر:من عادت ندارم وقتی قیمت دلخوشی نجومی ست
بی جهت دل کسی را خوش کنم